تبليغاتX
گنگ خواب دیده

پرت و پلا های یک ذهن بیمار!

آخرین بار که عکسش رو دیدم کنار یه سایه دراز کشیده بود؛بیشتر شبیه به سایه ی یه مرد بود!خیلی دوست داشتم که من جای اون سایه می بودم و همینطور یواشکی-جوری که خوابه-دست می کردم لای موهای به غایت سیاهش و نوک پنجه ی پامو فرو می کردم بین دو قوزک به هم چسبیدش.

لباس صورتیش برعکس قیافه ی نمکی ولی جدیش خیلی توی ذوق می زد.اینطوری فکر می کردم شبیه عروسکی شده که می شه بی اجازه ی مامان لباسش رو در آورد و کلی به هیکلش چشم دوخت و به تفاوت های موجود بین بدن اون و بدن خودم فکر کرد.همه چیز از همین عکس ساده شروع شد و انگار یه چیزی      می خواست که این قضیه بیشتر از اینها کش پیدا کنه.شما اینو بذارین به حساب بهانه ساختگی آدمها برای گریز از واقعیت.

گفتم آدم یاد تکه کلام معروفش افتادم که یه بند ورد زبونش بود:«امین یه خرده آدم باش» و من با دلبری  مردانه ای که حسابی نچسب بود می گفتم:«من فرشته ام!فرشته ها که آدم نمی شن!»

همه چیز از اون عکس شروع شد.عکسی که لباس صورتی تنش رو انگار می خواست توی چشای بیننده اش کنه ولی برعکس حیای شرقی دختر مو مشکی خودش رو نشون می داد!

مدام این حرفش توی گوشمه که می گفت:«خدا انسان رو آفرید و انسان توجیح را» و هزار و یک ور دیگه.که من هروقت می خوام بهش بگم که دوس...فوری بپره وسط حرفمو بگه:«من چه گهی بخورم که تو اینقدر...»

نمی دونم چرا نویسنده ها هیچوقت از چیزی که تموم می شه حرف نمی زنن،فقط می گن مثلا از یه عکس شروع شد.اما من می خوام بگم که با چی تموم شد.با یه بلیط ساعت 11/5 کرج.با هوای سردی که نرفته توی حجم پالتوت می دوه.با موهایی که باید یه جوری زیر یقه ات پنهونشون کنی تا نبینه؛آخه اون از موی بلند بدش میاد،با ته مونده ی پیکی که سر می خوره روی زمین،از ذهنی که توی هپروت داره پرت و پلا میگه،از دنیای مجازی، از...

باشه باشه!الان حسابی خوابم میاد،از فردا قول می دم که «آدم بشم»!

!! نوشته شده توسط امین | 16:13 | پنجشنبه پنجم آذر 1388 •

سه شعر سینمایی!

برای قیصر وثوقی!

نه داش آکل

نه مرجان

آتش بیار معرکه

نه چاقو داشت

نه چادر!


برای هامون شکیبایی

سین هایش

خیلی رسیده بودند!

آنقدر که تا آمد بگوید:

                        خس خس سینه سر درد دارد

                        و سِرُم سرگیجه!

                                           صدایش سرد شد

                                                              وسین ها از لبانش ریختند!


برای علی هزار دستان!

مادر

پیش پای مرگ      

                 فرش قرمز پهن کرد

و حوله ای گذاشت

                     تا مرگ

                     پیش از رفتن

                                    دستهای آلوده به روحش را

                                                                    پاک کند

***

مادر مرد

از بس که جان نداشت!

!! نوشته شده توسط امین | 11:41 | جمعه هشتم آبان 1388 •

مرگ گیر!

شلوغ ترین جای ده این روزها پشت در مرده شورخانه بود!مرده ریگان میت خود را می پیچیدند در پارچه ای و مثل زنبیل می گذاشتند در نوبت!«جبران» همین که تیغ آفتاب می نشست روی تیغه ی کوه،درِ غسالخانه را با تکانی می گشود .در و دیوار را آب و جارویی می کرد و منتظر می ماند تا «شیخ مهنا» از اتاق مجاور که مثلا خانه اش بود، سر برسد.شیخ مهنا دیگر از یک مرده شور فکسنی تبدیل شده بود به مهم ترین شخصیت ده!

-های جبران!سَقَط شده!چندبار بگم به این سنگا آب نپاش شوره می زنن؟شاگردام شاگردای قدیم.اینجوری هیچ گُهی نمی شی.مردم مُفِ میتشونم دستت نمی دن!

-ها اوسا!شلوغه امروز.گفتم یه دستی به سر و روی مرده شورخونه بکشم.

-شلوغ؟!تو به این می گی شلوغ!؟سقط شده ها درست واینسادن تو صف.هر کی رد بشه فکر می کنه چه خبره! لابد تموم آبادی رو شیخ مهنا می خواد بذاره سینه ی قبرستون!!

-مگه غیرِ اینه اوسا؟

-خفه بمیر ذلیل مرده!هوی رحمان!کجا میتُ گذاشتی رو کولت اومدی جلو؟برو تو صف.

بعضی روزها شیخ مهنا تا ساعتها پس از فروکش کردن فیتیله ی خورشید، همچنان دستش بندِ کفن و دفن مرده ها بود.دیگر کارش به جایی رسیده بود که حق الزحمه را با پول نمازِ وحشت پیشکی طلب می کرد.

تب و نوبه حالا جایش را داده بود به «وبا».حتی ماموران بهداشت هم از ترس سرایت،رغبت نداشتند برای معالجه اهالی، راه ده را در پیش بگیرند.

در عرض سه هفته، نیمی از اهالی به همراه حشم و طیورات تلف شدند.وبا داشت چادر مرگش را سریعتر از باد شمالی روی سکنه ی ده می گستراند.نام دهِ «پیرآباد» برای روستاهای اطراف مترادف شده بود با ترس-وبا-مرگ!نه کسی جرات داشت پا به آنجا بگذارد و نه احدی را مجال می دادند پایش را از پرچین هایش بیرون گذارد.نامِ «مرگ آباد» بیشتر به «پیر آباد» می آمد.اما شیخ مهنا که تا دیروز جول و پلاسش را از ده بیرون ریخته بودند،حالا اسطوره ای شده بود برای اهالی و بچه ها نه دکتر و معلم،که می خواستند مرده شور شوند!

-اینقدر آب قوره نگیر در گوشم زن.چند بار بگم من وقت ندارم.میتی که به سن تکلیف نرسیده رو خودتون بشورین..هر کی ام می خواد تربت سید الشهدا بریزم تو حلق میتش باید سه چارک پول بیشتر بده؛گفته باشم!

-اما اوسا تربت که دیگه تموم رفت!

-یواش !همه ده فهمیدند...بُقمه بگیری شالا جبران.تو که جاشو خوب بلدی؛از اون کپه سرخه بر نداری ها،خاک کربلا روشنه!خوبم سرندش کن ریگ و آشغال نداشته باشه.خشکِ خشک.فهمیدی سقط شده؟

-ها اوسا!پس تربت تربت که می گن اینه!!

هرکه شب می خوابید یا خواب مرگ می دید یا در مرگ خواب می دید.چه بسا صبح جنازه اش روی کول نزدیکان باید توی صف-پشت در مرده شورخانه انتظار شیخ مهنا را می کشید.به خاموشی کامل چراغهای ده چیزی نمانده بود که خبری از سرِ پرچین خودش را گذاشت درکوچه پس کوچه های ده.شایعه ای که سریع تر از خودش کل ده را پر کرد:"یه غریبه پا گذا شته تو ده"

از چفیه ی سبزی که بسته بود دور گردنش همه «سدِ پیره»صدایش می کردند.اما هرگاه از خودش می پرسیدند با پوزخندی می گفت:«عزرائیل»! سوال اغلب اهالی این بود که سد پیره با کدام دل و جرات در این اوقات ناخوش و مرگبوس ده، بدینجا پاگذاشته!؟این حضور غریبِ پیرمردِ غریب در روز بعد شایعه های دیگری را نیز با خود آورد.

صبح فردا وقتی که شیخ مهنا آستین ها را بالا زد و آماده ی یک روز پر کار دیگر شد با منظره ی عجیبی روبرو شد؛دیگر کسی پشت در برای غسل میتش صف نگرفته بود!دریغ از حتی یک میت!

-های جبران!سقط شده!پس مرده ها کجان؟

-سلام اوسا،مرده ای در کار نیس.آخه امروز کسی تو ده نمرده!

-نمرده؟!!مگه می شه همچین چیزی؟!

-می گن وبا بارش رو بسته و رفته!

-رفته؟!!کجا!؟یه شبه؟!هذیون می گی خفه شده؟نکنه توام مبتلا شدی؟وبا تا جون من و تورم نگیره هیچ جا نمی ره.

-شاید مال برف دیشبیه!؟

-برفَ چه به وبا!میرم ده ببینم مرگ کجا گیر کرده!!

برف بی هنگامی که ناغافل دیشب شروع به باریدن کرده بود، تا صبح ده را زیر لحاف سفیدش پوشانده بود.کدخدا پرِ گیوه هایش را بالا کشیده و نکشیده خودش را از پنج دری گذاشت بیرون و با صدایی که ملقمه ای از خوشحال و شگفتی را یکجا در خود داشت،یک نفس فریاد می زد:«پسرم!پسرم شفا گرفته!» همین که به میدانچه رسید پی برد که تنها شفا گرفته ی ده پسر او نبوده.دیگر بوی تند لاشه در میدانچه استشمام نمی شد و از تل جنازه ی احشام خبری نبود. اما شیخ مهنا باورِ بی مرگی یکباره ده برایش ممکن نبود.

-های پیری!تو که بی بادت بارون بود!می گفتند خوابوندنت رو به قبله.اولادت واسه کفن و دفنت دیروز از من نوبت گرفت!

-هان!چیه مهنا!مرده ها چشمتُ کور کردند،چشم نداری ما رو زنده ببینی؟!عمردست خداست.حتما خواست اون بوده که عمرم به دنیا باشه؛حالا حرفیه؟می خوای برم بمیرم!؟

-ای بابا! اینجا چه خبره؟تا دیروز عزرائیل وقت سر خاروندن نداشت،حالا انگاری اصلن آدرس ای دهو از یاد برده!

این رویداد را که بیشتر اهالی به معجزه تعبیر می کردند،تنها به یک چیز و یک کس می شد نسبت داد؛"سد پیره"!کسی که به گمان اهالی مرگ را از خانه های ده جارو کرده بود!همه بی معطلی راهی امامزاده شدند؛جایی که او شب را آنجا سپری کرده بود.

رحمان-خادم جوان امامزاده-مغموم و دمق چمبره زده هیکلش را تکیه داده بود به در ورودی امامزاده.کدخدا که گویی شستش خبردار شده بود با اندوه ناخواسته ای رحمان را صدا کرد:

-رحمان!سد پیره؟

-رفت.دم صبحی بعد از نماز رفت.

-کجا؟!

-گفت می ره بیرون هوابخوره...دیر کرد...رفتم دنبالش اما نبود!

-خب ردپاش که روی برف تازه مونده بود.دنبال می کردی حتمی می رسیدی بهش.

-ردپا؟!کدوم ردپا!؟دم در هیچ رد پایی نبود!!

-یعنی چه؟!یعنی از تو هوا رفته!؟!

-دیشب می گفت خیلی کار داره.گفتم آخه تو با این سن و سالت مگه کارم می تونی بکنی؟گفت:اووَه!عزرائیل که کارش خلاصی نداره!!

سد پیره رفته بود و به گمانی بساط مرگ را از این ده جمع کرده بود تا در جایی دیگر بگستراند. شیخ مهنا اما هنوز باور نداشت.و چشم داشت به فردایی که از پسِ کوه ها بر می آید و روزی او را هم با خود می آورد.


!! نوشته شده توسط امین | 17:13 | چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 •

این داستان انتخابی ست برای جشنواره داستانهای اینترنتی،پس لطفا مرا از نظراتتان بی بهره نگذارید

چند بوس کوچولو!

*فرصتی نمانده است

بیا همدیگر را بغل کنیم

فردا

یا من تو را می کشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است!

●●●

همین بریده شعر کافیست.دیگر لازم نیست بقیه ی داستان را بخوانید.آنهم داستانی که با یک بوسه شروع می شود و با یک بوسه هم فیتیله اش پایین     می آید!

این بوسه که لابد تعریفی جز قلیان احساسات در انسان ندارد، برای فرنگی ها معانی بسیاری دارد؛عشق-مالکیت-وابستگی و...

اما برای ما چیزی جز یک بوسه نیست که هم می تواند بر گونه ی تو بنشیند و بعد بر گونه ی من و لابد بعدترش بر گونه ی وحید!!

نمی دانم تا بحال چند بار برای دوستان مجازی خود "آیکون بوس" گذاشته اید.اما مطمئنم که" ... موحد" خوب با این آیکون و کاربرد های چندگانه اش آشناست!همین کافیست که خودت را در سهم مجازیت با او تنها ببینی و او خود را مثل قدیسه هایی که در کتابها بیشتر درز کرده اند تا فضاهایی به این شدت انتزاعی، تو را به بزمی خودخواسته بکشاند.کمی با واژه هایش مسخت کند و بعد بی محبا در آغوشش بکشدت و از همه مهمتر ببوسدت...ببوسدت ...ببوسدت.به اندازه ی تمام فضاهای خالی چت روم ببوسدت.آنقدر که دنیایت را آیکون های بوس پر کند! و تو رام تر از همیشه آرام سرت را روی شانه اش بگذاری و چراغ مکان نما تا مدتها برای خودش چشمک بزند و چشمک بزند و چشمک بزند.

حالا شاید تنها نکته مبهم این داستان همان وحید نامی باشد که نمی دانی از کجا به دنیای تو و داستانت پاگذاشته.فقط کافیست ردش را بگیری تا برسی به...

از اینجای داستان به بعد راوی خودش را در دنیای بی سر و ته مجازی گم می کند و کنجکاوانه و بی مقصد شنا می کند در پهنای باندی که تنها سرنخ موجود است. و عاقبت می رسد به جایی که خیلی برایش آشناست.انگار قبلا نیز این دنیا را دیده و سیر کرده! گوشه ی دنجی که خودش و "... موحد" زمان عاشقانگیشان را با هم سپری می کردند.

حالا مانده ای که آیا "وحیدِ ..." به دنیای تو و "... موحد" پاگذاشته!؟یا اساسا این دنیا از اول هم متعلق به تو نبوده!؟فهمیدنش کار سختی نیست؛فقط کافیست کلیک کنی روی بسته ی پیغامگیر و...

تمام صفحه را آیکون های بوس گرفته اند.تازه می فهمی که" وحید "هم در نوش جان کردن بوسه، آدمِ خوش اشتهاییست؛بخصوص بوسه هایی که از طرف         "... موحد"فرستاده شده باشد!

چگونه می شود کسی را در عالم مجازی کشت: اول "... موحد" را بعد "وحید ..." و دست آخر خودم را؟!متاسفم برای شما که تا ته داستان پیش آمدید و بی هیچ خبر غافلگیر کننده ای از اینکه تا اینجا با راوی کنارآمدید پشیمان و عصبانی هستید.حالا مگر چند بوسه کوچولو آنهم از نوع مجازیش کسی را کشته که باید اینقدر برایش آسمان ریسمان چید!!؟

بوس بوس اس دیگر.حالا چه بر گونه ی تو بچسبد یا من یا...


*قسمتی از شعر فلاش بک

سروده گروس عبدالملکیان

!! نوشته شده توسط امین | 17:40 | سه شنبه هفتم مهر 1388 •

...

دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست

شکسته باد آنکه اینچنینمان می خواست

!! نوشته شده توسط امین | 11:30 | شنبه چهارم مهر 1388 •

؟؟؟؟

باشد برو سفر خوش و خوابت خوش ای پری!

حیف است که با غریبه بگردد پیمبری!

 

دستم نزن!که مرده ام و غسل واجب است

دیگر مرا نبوس که بالا می آوری! 

 

بر هر دو کتفم آمد و رفت کلاغ هاست

جای دو تا فرشته!دو تا تو...دو تا پری!

 

ما نیمه ی همیم،خدا وعده داده است!

دنیای دیگری مگر و عمر دیگری!!

 

                                        ؟؟؟؟

!! نوشته شده توسط امین | 0:58 | دوشنبه سی ام شهریور 1388 •

چراغ های رابطه تاریکند!

تو از عطرِ تنم بیزار می شی

توی چشمای آینه تار می شی

تو آغوشم مثِ دیوار می شی!

یِهو روی دلم آوار می شی!


یه بافه موی خیس تو مشتِ باده

می گن رقصُ خدا یادِ تو داده!

گناهه چشم بستن روی موهات!

یه تارش از سرِ ما هم زیاده!


غروبُ می کِشی رو لُختیِ شب

رو بند آفتاب می دی خورشیدِ خیسُ

به ماه بَرمی خوره شبها که خوابی

می گریونی همش ابرِ خسیسُ


ولی من گم می شم هر روز در تو

نمی بینی،نمی فهمی نگامُ

دلم می ره واسه اخمِ جوونت

که از من می خره بغضِ صدامُ


توی رویای پیش از خوابِ من باز

به تو عطرِ تنم نزدیک می شه

"فروغ" خوب از دلِ تو باخبر بود:

چراغِ رابطه تاریک می شه!

!! نوشته شده توسط امین | 0:52 | شنبه چهاردهم شهریور 1388 •

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

دلم برایت تنگ شده است.برای آن خنده های مردانه ات.برای آن وسواسی که هر تار مو را جلوی آینه چند بار جابجا می کرد.برای بوی تنت که مرا یاد شکلات گرم می انداخت.تو که رفتی ماهی لب ماتیکی من هم رفت؛ نمی دانم کجا ولی رفت!

انگار همین امروز بود که تن سردت را نشاندند روی سنگ غسالخانه و من هر بار که چشمم به خال زیر گردنت می افتاد بی اختیار گریه ام می گرفت.زود بود که کنارم جایت را خالی کنم.زود بود که "شلم" برایم بشود زجر یادم نرفته که سر بازی شلم چقدر جر می زدی-سیگاری چاق می کردی و دوباره جر می زدی))

یادت هست چقدر دلت می خواست یکبار هم که شده "مژده" را سوار ماشین دایی کنی و تا دم در مدرسه اش برسانی اش،بین راه "گوگوش" بگذاری و هی آن دیالوگ معروفت را تکرار کنی:«کاش زن بودم می تونستم باهاش بخونم!!»

حالا مژده به اندازه ی رویا های تو بزرگ شده،ازدواج کرده و یک پسر مو بور(شبیه خودش)هم دارد.نترس من هیچگاه به او نگفتم که تو چقدر خاطرش را میخواستی.مژده هنوز هم مثل قبل تو را فقط از موهای ژل زده ی سیاه و براقت می شناسد.

غسال موهایت را خوب دست کشید؛دلم ریش شد.آخر او به اندازه ی تو وسواس نداشت!تن عریانت را که دیدم به خانواده وصیت کردم که کسی جز پدر مادر و تک برادرم موقع غسل میتم بر بالای سرم حاضر نشود.شاید مرده هم خجالت بکشد!!

دلم برایت تنگ شده.نه!این حوادث اخیر هم کمی مرا کم طاقت کرده درست اما نبودت......

چقدر دنیایم پر شده از این سه نقطه ها...!

اینقدر دست به دست نمال؛فقط کافیست یکبار دیگر برایم خنده ای مردانه کنی تا از خوشی ریسه بروم.زودباش هادی بخند... هادی بخند...بخند.

صدایم را در گلو خفه می کنم و گنگ و مبهم برایت ترانه ی مورد علاقه ات را زمزمه می کنم:

من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم

می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم تا به دریا برسم

... شبُ آتیش بزنم تا به فردا برسم

!! نوشته شده توسط امین | 12:45 | سه شنبه دهم شهریور 1388 •

برای زن دردمند این سرزمین

نمایشنامه رادیویی:افرا*

(از دور صدای ساز و نقاره به گوش می رسد)

خاتون:(سراسیمه سر میرسد)افرا...افرا نیست

زن1:افرا چی!؟

خاتون:خفه کنید اون صدا رو(صدای ساز و نقاره به یکباره خاموش می شود)افرا فرار کرده!

پیرزن سدری:بدا بحالتون اگه پیدا نشه...نحسی کل روستا رو می گیره!

زن2:خاتون جان!تو که گفتی دخترتُ نشوندی پشت آیینه.

خاتون:رفتم براش آب بیارم؛برگشتم دیدم نیست که نیست،انگار آب شده بود رفته بود تو زمین!

پیرزن سدری:باید پیداش کنید؛اگه می خواید خِنِسی چنبره نزنه رو زندگیتون!!

(صدا ها در هم می پیچد.گویی جایی در دل کوه پژواک می شود:افرا...افرا)-فاصله

افرا:پایین لباس عروسیمو دیدی؟خودم منجوق دوزی کرده بودم.انگشتام سوراخ سوراخ شد بخدا ! (صدای تق تق زدن سنگی روی سنگ دیگر)اسب پیشکشی آوردی،زل زدی تو چشام گفتی:تو فقط بگو "بله"؛یه عمر مونسیتُ می کنم.می شم مرد خونه ات.داود سرش بره حرفش نمی ره!!بهت گفتم داود...آقا داود من از اون *برنویی که می ندازی کولت می ترسم.آقام یه گوله برنو تو سرش بود وقتی داشتند خاکش می کردند.گفتی نترس!می خوام برم برات کبک و کَل شیکار کنم.

(صدای کِل کشیدن و دست زدن فضا را پر می کند)

تازه فهمیدم که پیرزن سدری نه که پیره خرفت شده.اون روز که با کف بینی فالمو می گرفت می گفت:«عمرت نیمه تمومه!»حتمی خط سالُ با خط بخت اشتباه گرفته بوده!این بخت و اقبالمه که نیمه تمومه!(صدای تق تق زدن سنگی به سنگ دیگر)داود! این منم مونست افرا!پاشو منو سوار اسب پیشکشیت کن از دم دست این قیچیا دورم کن!!تو مگه عاشقه گیسای بلند من نبودی؟دست می کردی لای موهام؛وَه!آشفتم می کردی.تنم مور مور می شد.بعد می کشیدیم تو بغلتُ یه بوس می ذاشتی اینجا...درست وسط دو تا ابروم(می خندد)نکن مرد یه حالیم میشه!(شادمانی اش را فرو می خورد)نیستی که ببینی تموم زنای ده افتادند دنبالم که گیسامو بچینن!(صدای زوزه ی باد)

پیرزن سدری:شگون نداره!زنی که مردش به چهلِ عروسیشون نرسیده بمیره،باید گیساشو چید ریخت توی آب تا بلا از سر روستا رفع بشه.

خاتون:یاغیا شویش رو کشتند،گناه دختر من چبه!؟

زن1:این حرفا چیه خاتون؟خودت بهتر می دونی که الان دختر تو نحس شده!شومی میاره...

زن2:فقط این شومی رو آب می تونه بشوره...

پیرزن سدری:پیداش کنین و گیساشو بچینین...مبادا یه تارش بیفته رو زمین؛برهوت می کنه کل صحرا رو !!

(صدای ضجه و گریه ی زنان که بر سر و صورت می زنند)

افرا:رفتی شکار کبک و کَل!اما خودت شکار یاغیا شدی!(بغضش می ترکد)داود من حالا زیر این سنگ آروم گرفته!؟(صدای تق تق زدن سنگی به سنگ دیگر)بیدارشو داود...پاشو جوابشونو بده،بگو که من بد شگون نیستم...بهشون بگو که تو گیسای بلند منو خیلی دوست داری!بذار روسریمو وا کنم...ببین گیسام توی باد چه رقصی می کنه!درست به همون بلندیه،شایدم بلند تر!!

(صدا هایی از دور در فضا می پیچد:افرا... افرا-سکوت-صدای بهم خوردن قیچی ها)

*بر اساس یکی از رسوم روستایی کرد نشین

*تقنگی سر پر که در قدیم در میان ایلیاتی ها رواج داشته

!! نوشته شده توسط امین | 13:14 | دوشنبه دوم شهریور 1388 •

جوابیه ای بر پست قبلی!

مرا راه نمی دادید

                      به بازیتان

وقتی یواشکی

می خزیدی به خانه ی پسر همسایه!

***

خسته نشدید از این بازی تکراری ؟

 حالا که بزرگ شده اید

                              هنوز هم بازی می کنید؟!!

!! نوشته شده توسط امین | 18:21 | شنبه سی و یکم مرداد 1388 •

RSS